از ایران که میومدیم نگار با این عشق اومد که یه دختری به اسم سارا قراره دوستش بشه ولی.....هر وقت خونه ما میاد اوضاع خوبه ولی هر وقت خونه اشان میریم یا جای دیگه میبینیمشون بچه ای دیگه را تحریک میکنه تا با نگار بازی نکنند یا توی اتاقش راه نمی ده
چند روز پیشها به اتفاق ٢ تا خانواده دیگه مهمان ما بودند ..و بدون اجازه نگار یکی از کتابهای نگار را برداشت و خط خطی کرد و اشک بچه منو درآورد
نگار شب موقع خواب گریه میکرد و میگفت مامان من هر وقت خونه اشان میرم بدون اجازه دست به وسایلش نمی زنم چرا با من اینکار را میکنه و.........
وقتی نگار خوابید تازه مامان آذی گریه اش گرفت و در حالی که نازش میکردم گفتم میدونم تربیت تو جور دیگه ای هست و در حالی که نازش میکردم گفتم دیگه نمذارم اینکار را با هات بکنه
جالبه بعدا از بقیه خانواده ها فهمیدم که همه بچه ها و پدر مادرها از رفتارهای بد سارا با بچه ها و خودشان خیلی شاکی هستند
======
ژینوس هر وقت برای نیما فرنی درست میکنم یادت هستم ..هر وقت اون بچه اون لباس را میپوشه یادت هستم هر وقت موقع غذا خوردن دستمال برمیدارم بازم یادت هستم
فاطمه دلم برای اینکه بتونم باهات بشینم یه صحبت طولانی را داشته باشم تنگ شده
شاهی تو که میدونی دلم برای چه چیزهایی تنگ شده پس.....
دلم برای خیلی چیزها ........خیلی ها ......مهری.........همکارای اتاقم که خیلی دوستشون دارم........بهاره........هدیه............حتی برای ناهارخوری اداره و صحبتها یا به قول منیژه "زنانه گپ"تنگ شده............هنگامه با اون sms ها و تلفنهای قشنگ مخصوصا همکار عقب افتاده اش تنگ شده.....................
به هر حال زندگی اینجور رقم خورد مگه نه فاطمه جونم
|