چقدر حال میده که خاله آدم بیاد و وبلاگت را بخونه و برات پیغام بذاره..مگه نه.....مرسی خاله سهیلا
===========
امروز قرار بود توی playcentre نیما santa بیاد و به بچه ها کادو بده
از قبل گفته بودند کتاب باشه ولی من براش ماشین چیزی که خیلی دوست داره خریده بودم ولی خوب روز قبلش مجبور شدم بهش بدم ...بگذریم امروز یک جفت جوراب برداشتم کادویی کردم و رفتم ولی گفتن نمیشه و خودشون یک کتاب را براش کادویی کردن و گذاشتن
santaکه بابای یکی از بچه ها بود با یک کیسه پر از جایزه بود اومد و به همه یک لیوان آبخوری خیلی قشنگ و یک کادویی داد که همون کتاب بود
بعدش هم مهمونی شروع شد و کلی خوراکی
نیما اینقدر از گرفتن لیوان و دیدن santa خوشحاله که حد نداره
============
امروز جواد برای 4 روز رفت تا کارهای نمونه گیری اش را انجام بده و ما تنهاییم
=========
امروز نگار را بردم دندانپزشکی چون یکی از دندوناش را باید پر میکرد وای که چه گذشت مخصوصا قسمت آمپول که عرق به تنم نشست اینقدر هم این دکتر میگفت نگار منو ببخش من خیلی دوست دارم و نمی خوام اذیتت کنم ولی اینکار باید انجام بشه و تو چقدر شجاعی که مخم را خورد خداییش توی این یک زمینه مثل دکترهای پر حوصله ایران میمونند مخصوصا که واحد بغلی 2 تا از بچه ها را روی صندلی نشونده بود و بالا پایین میبردشون که از اونجا خوششون بیاد...باز هم مثل دکترهای خودمون
بعدش رفتیم بیرون که کمی بگردیم که نگار خواست یک سطل آشغال برای اتاقش بخره که نیما هم گفت
نیما هم اتاقش سطل آغال نداره و یکی زد زیر بفلش و یاعلی
اینقدر از خریدن سطل آغالی حال کرده بود که تمام راه بغلش بود و وقتی رسیدیم خونه برد اتاقش
تازه شب هم هر چی گوجه سبز خورد من هسته هاشو ندیدم و پیش خودم گفتم نیما خدا فردا به دادت برسه که شب وقتی رفتم اتاقش دیدم همه هسته ها را برده انداخته سطل آغال خودش