Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday Ticker

زندگی زيباست زيبا پسند
 

نتیجه اخلاقی :در نبرد بین روزهای سخت و انسان های سخت، این انسانهای سخت هستند که باقی میمانند، نه روزهای سخت!
درس نهم :
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرانجام ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید.
روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود.
اندوهگین فریاد زد: "خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟"
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: "چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟"
آنها در جواب گفتند: "ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم
================================
این مطلب را فاطمه برام فرستاده میدونم وصف حال منه ولی اونقدر ناراحت نگارم که به هیچ چیزی نمی تونم فکر کنم .......مغزم انگار یخ زده.........وقتی مدرسه هست همش صدای گریه هاش تو گوشم هست میدونم باور نمی کنید ولی هستابله

 

لینک نوشته

سرسختی

این روزها دیگه تحمل فشارها را دیگه ندارم

سرسختانه باید با شرایط کنار بیام در حال که یه بچه 9 ماهه که ناراحتی معده داره را باید support کنم و نگار که در طی این 2 ماهه منو داغون کرد به خاطر دوری از خونه..باباعلی...تینا که هیچوقت باهم کنار نمی اومدند...و.....و.............

نگار توی این 2 ماهه حاضر نشد هیچ جمله و لغتی را استفاده کنه البته وقتی مهد هم میرفت من پول کلاس زبان را دادم ولی سر کلاس نمی رفت و گریه میکرد آخر سر همflash card   براش گرفتم و با کلی زحمت لغات را یادش دادم بچه بسیار باهوش ...بسیار سر سخت......بسیار مهربون ..مودب و خوبیه

امروز که روز دوم مدرسه هاست بازم با جواد رفت ...ساعت 10 من رفتم دیدم مثل اینکه کلاس را روی سرش گذاشته و میگه من نمی فهمم اینا چی میگن.....راست میگه سخته ولی مجبورم بگم چاره ای نداری

دارم داغون میشم ...دلم میخاد همه چی یا به وضعیت اول برگرده یا زودتر همه چی روبراه بشه دعام کنید 

لینک نوشته

مدرسه رفتن نگار

امروز دوم فوریه روز بازگشایی مدرسه ها بعد از تعطیلات تابستونی بود

راستشو بخواهید من جای نگار امروز استرس

و دیسترس داشتمخجالت و دچار ....شده بودم امروز با باباش رفت البته من ساعت 10:30 با نیما به مدرسه اش رفتم خیلی جای قشنگ و باصفایی هست ولی من به جواد هم گفتم اگه من جای نگار بودم و به مدرسه ای میخواستم برم که هیچکس را نمی شناختم و زبانشون را هم بلد نبودم دچار ...میشدم ولی خب چاره ای نیست امسال نگار 2 بار مدرسه رفتن را در 2 مرحله خاص شروع کرد خدا کمکش کنه امسال من 2 بار نگار را از زیر قران برای مدرسه رفتن ردکردم ببینید

 

ولی عجب ادمهای مسولیت شناسی هستند من امروز سر کلاس با نگار نشسته بودم که مدیر مدرسه از ساختمون اونور خیابون اومد کلاس نگار تا با من صحبت کنه و کلی به من دلداری داد و گفت ما اینجا بچه های زیادی را میسازیم که زبان یاد بگیرند تو اصلا نگران نباش تا4 هفته دیگه نگار شروع به صحبت کردن میکنه و از اینجا خیلی خوشش خواهد اومد قول بهت میدماسترس امیدوارمقلب 

لینک نوشته

 

دیروز نون بربری درست کردمنیشخند

واقعا عالی شده بود خودم از خودم خیلی خوشم اومد حتی جواد که از همه چی ایراد میگیره گفت این از نون بربریهای دم خونه بهتر در اومده و واقعا اینجور بود 

یکی از نونها را برای یکی از ایرانیهای اینجا بردم به دوستش گفته بود این یه نون expert ایرانیه و به خودم مغرور شدم البته بگم دستورش را با کلی گشت و گذار اینترنتی از یه عزیزی گرفتم ولی خب تا به حال فکر نکنم کسی اینجا نون بربری درست کرده باشه چون منکه تا به حال ندیدم وقتی داشتیم نون بربری درست میکردیم یاد پور آقا افتادیم و با جواد کلی خندیدیم بهش گفتم لم درست کردن نون بربری به قول دوستمون اینه که حرکات اضافی را فراموش نکنی قهقهه

============

دیروز صبح زود از botanic garden داشتم رد میشدم تا برم new world و ملزومات بربری پزون بخرم آهنگ هایده را هم با موبایلم گذاشته بودم و گوش میدادم چون تازگیها نگار نمیذاره گوش بدم و میگه مامان آذی یاد شمال میافتم که هر وقت میرفتیم تو راه شمال این آهنگ میذاشتی 

خلاصه از این جاده رویایی داخل پارک  رد میشدم که گفتم عکسش را براتون بذارم راستش من هر وقت از اونجا رد میشم یاد کتابهای سیندرلا و..........میافتم ببینید خیلی قشنگه

 

 

 

لینک نوشته

زبان سرخ و سر سبز

ناراحتم خیلی از دست خودم ناراحتم

امشب خونه یکی از دوستامون بودیم همون که 2 تا بچه به اسمهای نیما و نوید داره که میشه گفت بچه نیستند مخصوصا نوید...بچه ای با افکاری بزرگ خیلی بزرگتر از جسمش که هم خوبه هم سخته

میخواستم یه جوری راجع به یه مساله ای که اگه اجازه بدید راجع بهش ننویسم صحبت کنم که مطلب را کمی بد ادا کردم 

اعصابم داغون شد بد ازش معذرت خواهی کردم و بهش گفتم خاله به خاطر خودت و چون خیلی دوست داره این حرف را زد چون دوست نداره بعدا دچار دردسر بشی .و واقعا این حرف دلم بود یادم افتاد مامانم وقتی کوچیک بودیم روی دیوار اتاقمون روی یه کاغذ نسبتا بزرگ نوشته بود

زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد

و میخواستم بهش بگم خاله هم همیشه به خاطر این ایده ها و طرز فکرش خیلی مواقع ضربه خورده ولی خودم کار را خراب کردم و دیگه راه برای حرف نذاشتم البته شاید الان اون متوجه نشه چه بسا من همین الان هم هنوز درگیرم و درکیرم

خلاصه امیدوارم نوید از دستم ناراحت نشده باشه و همیشه سبز باشه همونجوری که آرزویش را داره

لینک نوشته

 

از ایران که میومدیم نگار با این عشق اومد که یه دختری به اسم سارا قراره دوستش بشه ولی.....هر وقت خونه ما میاد اوضاع خوبه ولی هر وقت خونه اشان میریم یا جای دیگه میبینیمشون بچه ای دیگه را تحریک میکنه تا با نگار بازی نکنند یا توی اتاقش راه نمی ده

چند روز پیشها به اتفاق ٢ تا خانواده دیگه مهمان ما بودند ..و بدون اجازه نگار یکی از کتابهای نگار را برداشت و خط خطی کرد و اشک بچه منو درآورد

نگار شب موقع خواب گریه میکرد و میگفت مامان من هر وقت خونه اشان میرم بدون اجازه دست به وسایلش نمی زنم چرا با من اینکار را میکنه و.........

وقتی نگار خوابید تازه مامان آذی گریه اش گرفت و در حالی که نازش میکردم گفتم میدونم تربیت تو جور دیگه ای هست و در حالی که نازش میکردم گفتم دیگه نمذارم اینکار را با هات بکنه

جالبه بعدا از بقیه خانواده ها فهمیدم که همه بچه ها و پدر مادرها از رفتارهای بد سارا با بچه ها و خودشان خیلی شاکی هستند

======

ژینوس هر وقت برای نیما فرنی درست میکنم یادت هستم ..هر وقت اون بچه اون لباس را میپوشه یادت هستم هر وقت موقع غذا خوردن دستمال برمیدارم بازم یادت هستم

فاطمه دلم برای اینکه بتونم باهات بشینم یه صحبت طولانی را داشته باشم تنگ شده

شاهی تو که میدونی دلم برای چه چیزهایی تنگ شده پس.....

دلم برای خیلی چیزها ........خیلی ها ......مهری.........همکارای اتاقم که خیلی دوستشون دارم........بهاره........هدیه............حتی برای ناهارخوری اداره و صحبتها یا به قول منیژه "زنانه گپ"تنگ شده............هنگامه با اون sms  ها و تلفنهای قشنگ مخصوصا همکار عقب افتاده اش تنگ شده.....................

به هر حال زندگی اینجور رقم خورد مگه نه فاطمه جونم

 

لینک نوشته

 

چقدر زندگی آدمها از یه جا به جای دیگه

از یه شهر به شهر دیگه

از یه فرهنگ به فرهنگ دیگه و....فرق میکنه

اینجا هر ساعت روز بیرون بری اگه هوا خوب باشه میبینی که پدر با مادر و بچه هاش بیرون توی پارک هستند و عموما مادرها یه گوشه کتاب میخونن یا با دوستاشون مشغولند یا دارن قهوه گرمشون را در آرامش میل میکنند و پدر ها به بچه ها ....اکثرا بیش از ٢ تا بچه هستند وقتی راجع به این مساله پرسیدم فهمیدم که اینجا هر کسی بیشتر بخواهد درآمد داشته باشه کار میکنه چون دولت هوای خانواده ها را داره و در حقیقت به دولت قیم اصلی بچه ها محسوب میشه و مراقبه که پدرها و مادرها ازشون خوب مواظبت کنند و توی این کشور اول بچه ها و حیوانات خانگی -مادر- و بعد پدر از اهمیت برخورداره

مثل ایران خودمون

همه از ترس شرایط مالی...ناراحتی های روحی حاصل از شرایط عمومی ....فقط یه بچه میارن که بگن بابا ......

خنده داره نه

ببخشید باعث تاسفه .............ولی خب بابایی ایرانه دیگه

==================================

نگار قبلا هرچی راجع به ایران و یا سایر کشورها بهش چیزی میگفتم درک نمی کرد ولی از اون موقع که اومدیم اینجا وقتی به ایران و باباعلی اش زنگ میزنه همش راجع به ایران دوستای ایرانیش و خارجی اش حرف میزنه ...و تازه تفکیک این دو براش ملموس شده

نیما اینجا کلی طرفدار پیدا کرده دوستای فیلیپینی ما بهش smily man یا open eye میگن و اینهم مثل اینکه میفهمه اونا چی میگن عکس العمل نشون میده

راستی پیش خودمون باشه یه دوست دختر فیلیپینی هم پیدا کرده همسن مامانشه

اسمش ایملداست

هر وقت اونو میبینه ننیشش میره بناگوشش....ولی خدایی دختر فوق العاده ای هست

تازه مامانش هم دوسش داره

پس حلهقلب

لینک نوشته

آذی خاله از نیوزلند

سلام

هزار تا سلام  مردیم از بی خبری از بی اینترنتی

بود ولی من با بچه ها تو جای موقتمون گیر افتاده بودم بگذریم همین الانش هم اگه نگار بذاره میتونم بنویسم نیما بیداره یه مشکل وقتی خوابه نگار فرصت نفس کشیدن نمیده و فقط میخاد من حل حواسم به اون باشه بی خیال

روزای سختی را گذروندم ..هنوز هم تموم نشده ...ولی خدا را شکر دوستای خیلی خوبی اینجا داریم که همه جور هوای ما را دارند یه دوست فیلیپینی به اسم ایملدا هم دارم که فوق العاده است

آدمای اینجا عجیبند همه بیشتر از ٢ تا بجه دارند و توی کوجه و خیابون وقتی یه بجه میبینند نیششون وا میشه انگار با یه پدیده روبرو شدن

ولی همه چی به این خوبی هم نیست ولی آذی خاله میخاد فقط خوباش را بنویسه

بابا سبد را بردار و بیار

خلاصه همه خوب هستیم

نگار هم دیگه میگه بیا و ول نمیکنه  بازم مینویسم همه شماها را دوست دارم

هیچ جا ایران خودمون نمیشه

همیشه سبز باشید و سربلند

لینک نوشته

 

این مطلب  را همین الان فریده برام فرستاد و چون مناسب حال من هست منهم اونو به همه شما تقدیم میکنم منو ببخشید اگه ..

 

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد

بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد

روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد

پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود

پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک زخم شفاهی است.

دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند»

 

  لطفاً اگر من در گذشته در دیوار شما حفره ای ایجاد کرده ام مرا ببخشید

لینک نوشته

 

مشاهده یادداشت خصوصی

لینک نوشته

azar abedini



talk with me


:بازديد