کادويی روز پدر

بالاخره به اين نتيجه رسيدم که يک کيف پول بخرم تازه خودم هم بهش ندادم چون ماموريت بود و وقتی نصفه شب برگشت ما خواب بوديم و خودش کادويی را از روی ميز برداشته بود و...........

جمعه صبح هم به اتفاق نگار و باباش رفتيم که کادويی بابا بزرگها را بگيريم

۱-شلوار کتان و ۱- پيراهن مردانه

بعدالظهر هم رفتيم خونه بابا به نگار گفتم خودت بايد کادويی علی جون را بدی بابا هم توی حياط بود تا بياد داخل و مراسم انجام بشه بچه ام کلی کيسه سنگين لباس اذيتش کرد جالب اينجا بود که زير بار کمک هم نمی رفت بابا کلی حال کرد فقط بخاطر اينکه نگار کادويی را بهش داده بود عزيز دلم دستش درد گرفته بود چون بعد از دادن کادويی دستاشو بهم می ماليد قربونش برم

راستی بابا از شلوارش خيلی خوشش اومده بود و خنده دار بود مامان ميخواست شلوارش را اندازه بزنه نگار جيغ ميزد که هيچکس به بابا نزديک نشه

حتی به شيوا (آبجی کوچيکه) هم ميگفت نگاه هم به بابا و من نکن