سلام

شنبه است و روز عشق و اغاز انتظار تا چهارشنبه

هنوز صبحانه نخوردم ولی چايی ام روبرويم هست و به من چشمک ميزنه

امروز بابای نگار رفت ماموريت و ما دوباره مهمان خونه بابا اينا شديم تا روز ۳ شنبه

ديروز با احتساب خواب خوراک  و.... نگار رفتيم پارک جاتون خالی روی تاب نشسته بود و به هيچ چی هم رضايت نمی داد که بياد پايين دست بهش ميزدم جيغی ميکشيد که نگو و نپرس حالا خوبه تو خونه علی جونش هم تاب هست هم سرسره اگه نبود ميخواست چيکار کنهتازه موقع بيرون اومدن از پارک مجبور شديم بغلش کنيم و با سرعت از اون محوطه دور بشيم تا .......