ديروز بعدالظهر با نگار برگشتيم خونه خودمون چون قرار بود باباش بياد

بخاطر همين من مثل هر روز نبردمش پايين سه چرخه سواری در عوض دم پنجره بردمش تا پايين را نگاه کنه غزاله داشت اسکيت بازی ميکرد از بالا فقط با دستاش علامت ميداد که بيا بالا حيونکی هم از بازيش زد تا بياد پيش نگار

و 

اولا من با نگار پشت درخونشون واستاديم تا بره دستشويی دست و صورتش را بشوره و نگار در همين حال هم کلی گريه کرد که کجا رفته

ثانيا بعد از يک ساعت که رفت اينقدر بغض کرد که نفسش بالا نمی اومد و همش در خونه را نشون ميداد که چرا رفت و اين گريه زاری تا نيم ساعت بعد که باباش اومد ادامه داشت در ضمن بعد از اومدنش باز هم بونه غزاله را ميگرفت

منهم مجبور شدم شربت سرماخوردگی بهش بدم که اب بينيش بند بياد و زودتر بخوابه که اين  جريان تموم بشه

واقعا چاره ای نداشتم