سلام

از زبان بگم که هنوز موفق به ثبت نام نشدم

در مورد جشن نامزدی هم بگم که از ساعت ۸ افتاد ۹ من هم نگار را بعد از ظهر حدود ۴ ساعت خوابوندم که شب حداقل بتونم ۱ ساعت بشينم ولی خوب تو ترافيک وحشتناکی گير افتاديم که ساعت ۱۰ رسيدم وقتی هم اونجا رسيديم خانم خسته شده بود و از صدای بلند ضبط عصبانی خلاصه خدمت تمام دوستان عرض کنم که باباش تو نيومد و بنده هم به مدت ۵ تا ۱۰ دقيقه بيشتر ننشستم و اومديم خونه حيف شد خيلی دلم يه مراسم اينجوری ميخواست ولی آدم بچه دار واقعا هيچ جا جاش نيست

۴ شنبه  پدر و مادر شوهرم آمده بودند عصری همگی رفتيم خونه بابا اينا و طبق معمول نگار از سر و کول بابا بالا ميرفت بابا يکبار از پشت سر گذاشتش پايين (مثل هميشه ) که نگار شروع کرد به گريه ...............آخر برديمش دکتر ......دستش در رفته بود .........و دکتر جاش انداخت موقع برگشتنه هم من با زانو خوردم زمين که شايد باورتون نشه هنوز هم درد ميکنه

امروزصبح نگار راميخواستم ببرم خونه بابا اينا نمی دونم چرا تب کرده بود خدا کنه هيچی نباشه