ديروز ظهر با منيژه رفتيم و برای رابطيا يه انگشتر توپ توپ خريديم

برگشتنه هم منيژ پای سيب خريد تا بعد از ناهار بخوريم جاتون خالی 

امروز صبح هم قراره با بچه دست جمعی بريم پيشش و کادويی رابطيا را بديم ديروز برای اينکه سوغاتی ها را بياره اداره مجبور شده بود يه ماشين دربست بگيره من نمی دونم از دست اين رابطيا و اينهمه مقيد بودنش که هميشه  خودشو به دردسر ميندازه بايد چيکار کنم چون نه من و نه هيچکدوم از بچه ها راضی نيستن

امروز صبح رفتم بانک و خيلی جدی داشتم توی دفترچه حسابم .....و همزمان به اون سينيور گفتم .......به حساب ريختن اونهم گفت ۱۰ به بعد خلاصه آويزون برگشتم اداره

حس بی پولی خيلی بده منکه اصلا اعصاب ندارم