امروز صبح با فريده توی آسانسور خواب آلود داشتيم قيافه هامونو ميديديم که ۵ نگه نداشت رفت ۷

فريده پياده شد من گفتم بايد ۵ پياده بشم

خلاطه اينکه ديگه در باز نشد و کار به تماس با خرابی آسانسور کشيد خيلی ترسيده بودم فکر کردم همين جا ميميرم و هيچکس هم دور و برم نيست

چند لحظه بعد در باز شد و من فاتحانه بيرون اومدم و يکراست اومدم توی اتاق

امروز مهری جونی اول شد و اولين پيغام را برای من گذاشت بابا مخلصيم خيلی دوستت داريم مانا را از طرف من ببوس اونهم چون تو مامانش هستی ولی اجازه نده کسی ديگه روی ماهش را ببوسه