باز هم چهارشنبه عزيز آمد

امروز من جريمه ام را گرفتم شيرکاکايو برای همکاران گروه ميدونيد ما اگر در جلسات هميشگی روز چهارشنبه غيبت داشته باشيم برای جلسه بعدی بايد .........

اينقدر خوابم مياد اينقدر خوابم مياد اینقدر خوابم مياد که نگو و نپرس

بالاخره تونستم وبلاگم را ببينم اشکال سازمانی بود

نگار تازگيها عشق تاب سواری پيدا کرده بيچاره بابا از صبح بايد بزارش روی تاب تازه هيچکس ديگه هم نبايد سوار بشه و با خودش زير لب ميگه  تا   تا        

چون هنوز شعری را که من براش ميخونم را نمی تونه بخونه فقط ميگه تا   تا   

تاب تاب عباسی خدا منو نندازی

امروز مامان آذرياش ميخواد براش يه انگشتر بخره چون عزيز دلم را بهش قول دادم که انگشتر بخرم تا انگشتش را موقع خواب نميکه

وقتی ازش میپرسم انگشتر ميخوای با سر بله ميگه و انگشت سبابه دست راستش را نشان ميده

ميبينيد من چه بساطی دارم

قوربونش برم