اين سومين باريه که مينويسم

سلام

ديشب وقت دکتر داشتم خدا را شکر.......................ديشب توی مطب يه آقايی اومده بود جاتون خالی کاش شما هم بوديد و ........يه دستبند طلای سنگين خفنی دستش کرده بود که توجه همه را به خودش جلب کرده بود تازه از همه باحال تر صدای بوق موبايلش بود که زنگ نبود و بوق بود قرار هم شده اگه جواد بچه خوبی باشه براش از اون دستبند ها بخرم

ديشب بابا برای نگار يه خروس خريده بود ولی موقع نماز که رفته بودند داخل معلوم نبود کجا غيبش زده بود ما اونجا که رسيديم همه مشغول بودند نگار هم از اونجا تا خونه خودمون همش ميگفت نا  نا  نا  نا (يعنی خروسه نيست)

ديروز ناهار اداره يه چلو گوشت خفنی بود که .............به چلو گوشت سيد کريم مشهد گفته بود ...............من که ديروز گشنه از سر ميز بلند شدم يه استخونی برام گذاشته بود که آدم ياد استخون شير علی قصاب توفيلم دايی جان ناپليون يا شعبون بی مخ ميافتاد