ديروز از روی نيازمنديهای روزنامه همشهری به کلی از فروشندگان زنگ زدم کلی راه افتادم

ولی خوبهاش سر صبح فروش رفته بود

ولی من ماشين ميخوام و خودم بايد پيدا کنم چاره ای نيست

الان هم منتظر روزنامه هستم يه چيز باحال ديروز به موبايل يکيشون زنگ زده بودم نمی دونم کجا بود يک صدای شرشر آبی ميومد......

من اعصاب ندارم

ديشب خواستم نگار را با خوندن ۴ تا از ۶ تا کتاب بخوابونم خب خيلی خسته بودم که خانمی ياد انگشتش افتاد و ............نمی دونم وقتی يادش ميافته اينهمه اشکو از کجا مياره................بالاخره اون ۲ تای ديگه را هم خوندم تا خوابيد خلاصه اينکه کارم در اومده