چهارشنبه به اتفاق بابا - جواد - نگار با آژانس اومديم تهران برای ديدن ماشين اون آقای همکار که قصد فروش داشت

اين نشان به اون نشان که که آقا رفته بود و داداشش ماشين يه ور غرش را ميخواست چون ما مشتری شديم ۵۶۰۰۰۰۰بفروشه نمی دونم چی فکر کرده بود بابا گفت بيا بريم و دست جواد را گرفت و رفت ولی من طاقت نياوردم با آقاهه بحثم شد البته اون ساکت و شنونده بود ولی اگه مرد بودم خيلی دلم ميخواست بزنم تو مخش و به ديوار يکی بشه