روز ۴ شنبه شب نگار را برديم براش کفش بگيريم

جاتون خالی هوار ميزد و حاضر نبود هيچ کفشی را پا کنه خلاصه يه کفش را برداشتم و اومدم خونه ولی تا فردا حتی با ضمانت بابا هم حاضر نشد پاش کنه خلاصه به اين نتيجه رسيدم که با شيوا دوباره ببريمش و براش يه کفش ديکه بخريم ولی باز هم زير بار نرفت ولی يه کفش قرمز خريديم و بعد مامان نگهش داشت و من کفشش را پاش کردم که بابا از راه رسيد که با بچه من چيکار ميکنيد که راهش برد و وقتی شنيد سوت ميزنه رضايت داد البته مامانش چون اعصاب نداره وقتی ظهر خوابيد سوتش را از کار انداخت