ديروز حالم خوب نبود نيومدم اداره

نگار که ديروز ساعت ۶:۱۵ صبح بيدار شد و حاضر به خواب هم نشد البته تقصير اون ماشينی بود که سر صبح ۵ دقيقه بوق ميزد اينقدر عصبانی ام کرده بود که دلم ميخواست بلند شم و يه تخم مرغ پرت کنم روی شيشه ماشينش

خلاصه ..........نگار خانم هم جهت صبحانه سيب زمينی سرخ کرده سفارش داده بودند که انجام شد

راستی ديروز طلسم شکسته شد و يه مانتوی توپ خريدم......

امروز صبح هم توی اداره به اتفاق بچه ها بساط چايی درست کرديم و ......

روز جهانی کودک هم گذشت و نگار بدون اينکه فعلابدونه کادويی اش را گرفت تا سالهای بعد خودش تصميم گيرنده بشه

ديشب ساعت ۱ نصفه شب بيدار شده  و خانم کتابهايش را زير بغلش زده که برای من کتاب بخون يکی را از روی کتاب خوندم و يه قصه هم حفظی (حسنی نگو بلا بگو)

که آخر سر گفتم بابا نصفه شبه ...........

تا اينکه ساعت ۳ خوابيد