ديشب خلاصه با سلام و صلوات خودم را به افطار رسوندم بابا مثل اينکه اصلا جون نداريم

نگار ديروز از صبح تا بعد از ظهر هيچی نخورده بود شب موقع شام اگه بدونيد چه جوری با کلک شام خورده ماست را توی غذاش ميريخت و هم ميزد بعد قاشقش را تو ليوان ابش ميشست و ........در ضمن من بايد رشته های ماکارونی را از دهنم اويزون ميکردم تا خانم خوشش بياد ار من بگيره و بخوره خلاصه بساطی داشتم

اخر سر معجونی که درست کرده بود ديدنی بود