سلام

ديروز اون ماشينه هم نشد طرف دبه درآورده بود .......

نگار يه جوجه اردک داره (داشت)که با هم خيلی حال ميکردند يکی از بوته گلهای خونه باب اينها را برگهاش را ميکند و دستش را تا خرخره ميکرد تو دهن اردکه که بهش غذا بده و کلی تو اين حالت ميخنديد اونهم نگار را خيلی دوست داشت نوکش را ميکرد لای موهای نگار و ..... هر جا هم ميخواست بره باهاش همراه بود ۲روز پيش چون اون بوته شته گذاشته بود بابا سم بهش زده بود که نگار اذيت نشه ولی يادش رفته بود چند ساعت بعد اب بگيره که اردکه را اذيت نکنه خلاصه ديروز حيونکی مرد بابا اينقدر از دست خودش عصبانی بود که اگه کارد ميزدی خونش درنمی اومد بيچاره چقدر عذاب کشيده  من که ديروز گريه کردم مامان بيشتر نگران امروز نگار بود که اگه سراغ ارده را بگيره چيکار کنند بابا بيشتر از اين هم ناراحت بود که يه صدای ناله ای شنيده بوده ولی فکرش نرسيده بوده ممکنه اردکه صداش کنه