۵شنبه روز واکسن نگار بود

جالب بود سوار ماشين که شديم به سمت اونجا شروع کرد به نق زدن از ماشين پياده شدم از نق تبديل شد به گريه داخل که شديم شد هوار هوار.....

همه اونجا ميخ اين يه وجبی شده بودند اونهمه بچه اونجا بود ولی مثل اينکه رسالت اين خانم اين بود که جای همه گريه کنه خلاصه اين ۲ روزه با تب و پا دردش (جای واکسن) بساط داشتيم

ديشب بعد از تقريبا ۸ ماه به جای کتاب خوندن لالايی های دوران کودکی و شعرهايی که براش ميخوندم افتادم و براش تکرار کردم موقع خوندن ياد خيلی چيزها افتادم اينکه نگار ۳ ماه دل درد کوليکی داشت  اينکه بعد از ۶ ماه ميخواستم برم اداره و چه حالی داشتم اينکه چه جور شيشه را گرفت و....و اينکه همين چند هفته پيش چه جوری عادتش را ترک کرد.......

جالب بود نگار هم انگار مثل من فکر ميکرد جون خيلی اروم شده بود و فکر ميکرد

============

سر شب عروسک من         تو دل مامان و بابا          خودشو جا ميکنه

ميره لالا ميکنه         لالايی گل پونه ای                عزيز دل خونه ای

خانمی خوشگليا           عزيزی نگاريا

=============

چه دختری چه چيزی                چه بچه تميزی              دست ميکنه تو ديزی

گوشتاشو در مياره            دهن باباش ميذاره         بابايياش خوشحاله 

مامانياش ميدونه              مامانياش حسود            ديگه طاقت نداره

=============

پيت پيت پنبه         روز شنبه                      يه دختر داره کوره

آش میپزه شوره

=============