سلام

ديشب موقع خواب برای نگار داشتم قصه ميخوندم که کوه کتاباشو نشون داد و گفت آينا

يکی را برداشتم گفت که آينا خلاصه ۲ - ۳ بار اينکار را کردم نتيجه نداد به خاطر همين بهش گفتم اونی که ميخوای بردار تا برات بخونم هيچی نگفت و من مشغول خوندن قصه خودم شدم که يه دفعه زد زير گريه ............بغض داشت خفه اش ميکرد بردمش تو بالکن ستاره ها رو نشونش دادم وگفتم اين از همون ستاره های توست که مامانی روی در کمدت زده- بعد من و جواد برديمش بالا پشت بام -اسفند دود کردیم-توپ بازی کردم تا حواسش پرت بشه و اينقدر گريه نکنه...............................بالاخره با گريه خوابيد ۱ ساعت بعد با گريه بلند شد ..............ساعت ۲ونيم هم بيدار شده بود و منو نگاه ميکرد و لبخند ميزد تا حدودای ساعت ۴ بيدار بود که خوابيد من واقعا آويزون بودم که سوار سرويس شدم و .................توی عمق خواب شنيدم که يکی داد ميزد بزن کنار و صدای شکستن شيشه و در هم رفتگی آهن را شنيدم و از خواب پريدم ديدم که بله راننده قشنگمون تصادف کرده حالا پياده شو و سوار اون يکی سرويس شو که کاملا از خواب پريدم آخه قشنگ نمی شد يه روز ديگه تصادف کنی و خواب آذی خاله را بهم نزنی