سلام

کلی کار امروز سرم ريخته نميدونم از کجا بايد شروع کنم

ديشب چقدر بارون اومد همش ميترسيدم نگار از صدای رعد و برق از خواب بپره و همه را ...................

ديشب شيوا ميخواست موقع خواب کتاب براش بخونه بعد از ۲ يا ۳ تا کتاب منو صدا کرد و گفت تو رو به خدا بيا خودت برای بچه ات کتاب بخون و اين در حالی بود که نگار تازه رفته بود و چند تا کتاب زير بغلش گذاشته بود و داشت سمت شيوا ميومد و ميگفت آينا

قربونش برم عزيز دل مامان آذر