سلام

بازم آذی خاله تا آخر هفته نيست چ.ن بايد بره يه سمينار ۳ روزه امروز هم اومدم تا چايی بخورم و پيغام بذارم

ديروز بعد از ظهر با جواد و نگار رفتيم خونه فاطمه تا کادويی خونه جديدش را ببريم

بيچاره برای راضی نگهداشتن نگار هر چی عروسک داشت بهش داد  نگار از بين اونهمه عرسک از يه عرسک مار خيلی خوشش اومد ميترسيدم موقع اومدنه بهونه عروسکها را بگيره ولی عزيز دلم اينکار را نکرد تازه آدرس عروسک ها را هم که از کجا اورده بوديم را هم بلد بود با خودش عروسکها را سر جاهاشون گذاشتيم و اومديم خونه ولی برای جايزه يه مار هم براش خريدیم بچه ام کلی حال کرده بود مار به اون بلندی را تو بغلش جمع کرده بود که نيفته تازه با دم مارش ميخواست ما را هم بترسونه