هرچی شده فقط ميدونم که امروز ۴ شنبه عزيزه

و فردا ۵ شنبه با جواد قرار گذاشتيم اگه خدا بخواد مامان و بابا را فردا ببريم بهشت زهرا وامام زاده عبدال... که بتونند سر خاک مامانها و بابا هاشون برند مامان وقتی شنيد خيلی خوشحال شد شادی اش اينقدر زياد بود که تا چند روز بعد هم جواد ميگفت مامان خيلی از اين پيشنهاد خوشحال شده ميدونيد فکرش را نمی کرد که اينقدر خوشحال بشن

ديشب نگار خيلی نق و نوق ميکرد جواد حوصله نداشت و من با دخمله رفتيم بيرون تو سوپر مارکت دخمله بزرگترين لپ لپ را انتخاب کرد تازه دلش ميخواست همونجا هم بازش کنه

از زندگی يکنواخت تا اندازه ای خسته شدم دلم يه مسافرت توپ ميخواد کسی منو دعوت نمی کنه