سلام

ديروز ساعت ۱۱:۱۵حميرا (مامان ۲ قلوها)زنگ زد و گفت بيا بريم بيرون خريد منهم يه عالمه کار داشتم خلاصه بعد از يه عالمه چک و چونه زدن قرار شد منو ساعت ۱۲ برسونه اداره ولی......................همه مغازه ها را متر کرديم و در ضمن من ساعت ۱:۳۰ رسيدم توی اتاقم (اداره)ولی خداييش حال داد مخصوصا اون قسمتی که حميرا برای اينکه منو بيشتر بيرون نگه داره منو مهمون کرد خودش بستنی و من شير نسکافه

خدايی حال ميده توی هوايی سرد و تميز در حاليکه داری بستنی ليس ميزنی يا    شير نسکافه هش ميکشی و ميخوری داخل مغازه ها را نگاه کنی و هرچی دلت ميخواد بخری(البته اگه مثل ما پولت از پارو بالا بره)

ديشب بعد از شام با جواد و نگار رفتيم خريد ميوه

من نگار را بردم مغازه آقا مومنی تا براش پوشک بخرم ولی نداشت از در که اومديم بيرون ديدم هيچ حرکتی نمی کنه و قصد راه رفتن نداره

گفتم چيه مامانی     در حالی که کف دستاشو نشون ميداد با ناراحتی گفت پو (پول) 

گفتم پول باسه چی ميخوای که بازم حرفشو تکرار کرد گفتم چی ميخوای مامانی برات بخره داخل مفازه را نگاه کرد بغلش کردم و رفتم داخل و براش ۳ تا بستنی زمستونی خريدم تا رضايت داد