دلتنگی

امروز صبح ساعت ۵ از خواب پريدم و متوجه شدم که نگار بيداره تا منو ديد تو تختش واستاد و دستش را دراز کرد که بياد بغل من10.gif -منهم بغلش کردم و آوردم پهلوی خودم چهره اش پر از خنده بود07.gif -۱ربع بعد ساعت جواد زنگ زد که ؛يعنی بلند شيد34.gif؛گفتم نگار مامانی بلند بشه کاراشو بکنه که بريم -ديدم بغض کرد 15.gifحال من گرفته شد اگه کار نداشتم عمرن ميومدم دل عزيزکم را شکوندم 34.gifاتفاقا جواد گفت آذر بمون ولی کار داشتم ولی آيا واقعا اونهايی که ما براشون اينجوری مايه ميذاريم قدر ميدونند نه نه نه نه 28.gif

ديروز يه بنده خدايی برای پول هزينه درمانی التماس دعا به يکی از اينا داشت اولا بعد از چند روز که وقت ندادند تازه ديروز از مجلس زنگ زدند و سفارش کردند که گفتند بيا وقتی اومد گفتند حالا وقت نداريم نمی دونم اينا ...........ديروز ياد خودم افتادم وقتی امسال عمل کردم يکی از نزديکان تلفنی حرفی به من زد که دل آ‌ذی خاله را شکوند و منو به فکر برد که يعنی اينجور آدمها فکر نمی کنند يه موقعی هم ممکنه اون تيغ عمل ظريف و خوشگل با بدن اونها هم تماسی داشته باشه يا به قول قديميها هميشه در روی يه پاشنه نمی چرخه33.gif

امروز صبح جواديا MP3 PLAYER خودش را به من داد تا برای کلاس زبان صدايم را ضبط کنم ولی از اونجايی که آذی خاله امروز دلتنگ بود نخوابيد و تا اينجا فقط آهنگ گوش داد 03.gif

/ 5 نظر / 5 بازدید
Milad

سلامممممم... نوشته هاتو همه رو خوندم...منم اپم...بیا پیشم...شاد باشی...بای تا های

sara kocholo

سلام برای اخرين بار اپديت کردم خوشحال ميشم بيای بخونی!!