این روزها خیلی درگیر هستم

بابا از دو ماه پیش که مریض شده ، من روی کمکش هیچ حسابی باز که نمی کنم هیچ با ید کمک هم برسونم

مجید و شیوا که کارشون تهران هست

مجتبی هم که هیچ .....فقط من هستم که روزها باید اگه کاری باشه انجام بدم

هر روز صبح میرم بهش سر میزنم و چکشون میکنم

بیشتر روزها نون میخرم برای صبحونه و سعی میکنم غذا هم ببرم

بیچاره مامان با اون پای دردناکش هر روز بابا را میبره فیزیو تراپی و دیگه نه وقتی داره و نه جونی

آخر تابستونی هم کلاس ببر و بذار نگار و نیما هم هست

دیروز یه جلسه مهم داشتیم با یه آدمی که خیلی به نظم کلاسش اهمیت میده و من باید وسط کلاس میرفتم و نگار را برمیداشتم میذاشتم کلاس زبان و نیما را میاوردم اداره ولی چون کلاس داشتم نیما را بردم خونه بابا

نفس نفس زنان برگشتم

کلاس تازه تموم شده بود که نگار زنگ زد که امتحان تموم شده و گفتند برید خونهخمیازه

--------------------

توی اداره ما غذا را از مطبخی میارن که طبق قرارداد  پیاز هم باید همراه غذا باشه

خلاصه ساعت 1:30 به بعد از بیرون که میایی داخل بوی گند پیاز دل و روده ات را به هم میزنه

ولی خب خیلی از آقایون مخلص اون پیاز کنار غذا هستند

غافل از اینکه چقدر خانومها را عذاب میدند

خلاصه من رفتم و با مسول اداری و رفاه صحبت کردم که اینجا یک واحد ستادی هست و این بو خیلی زننده هست ....بابا حتی چلوکبابی های بین راه هم اینقدر بو نمیدهند خواهشن پیاز حذف بشه و به جاش سبزی پخته به همکارا بدند

الغرض دو روزه که پیاز حذف شده ولی لو داده بودند که یکی از طبقه 4 هست

منم نگذاشتم زیاد فکرشون درگیر بشه و رفتم گفتم بابا من بودم و دلایل کارم هم این بوده و قبول کردند

من که ترسی نداشته و ندارم ولی خوشم نیومد از یک مدیر....که این حرف را اینجوری دهنش نم پس داد

/ 1 نظر / 20 بازدید
مهری

پس زینب خونه تویی !!!! زندگی همینه اذرجون ... ما همه اش در حال بدو بدو هستیم ... بابای بچه ها تو بردن و آوردنشون نمیتونه کمکی بکنه ؟