ایملدا دوشب پیش  اینجا را به قصد کشورش ترک کرد و این در حالی بود که من تقریبا 1 ماه و اندی باهاش درگیر بودم چون خیلی دل شکسته و تنها بود به هر حال اونروز اجازه نداد که ما تا فرودگاه باهاش بریم و توی پارکینگ NewWorld با بچه ها رفتیم و ازش خداحافظی کردیم و بچه ها از بیسکوییتها و ابنباتهای چوبی مورد علاقه اشان  و....براش به عنوان آذوقه سفر گذاشتند و این مساله براش باعث گریه شد

وقتی رفت، جواد گفت خوب شما برید خونه تا منم برم دانشگاه ولی من دیگه حال خونه رفتن را نداشتم

نگار موقع خداحافظی عکس العمل خاصی نشون نداد ولی موقع خواب تا اونجا که تونست گریه کرد از حالا دلش براش تنگ شده ولی معلوم نیست شاید ما دیگه هیچوقت همدیگه را نبینیم و نگار باید این مساله را قبول کنه 

/ 3 نظر / 17 بازدید
مهری

خیلی بده که بچه ها به کسی دلبسته میشوند و بقول خودشون بست فرند دارند !!! یه چند روزی خیلی بهش فکر میکنه و بعد کم کم یادش میره

سلام اذی جان ببخشید چند وقتی سربهت نزدم لطفا موقع نوشتن دقت کن که خیلیا رو نمیشناسیم این ایملدا کی بود؟ ؟؟؟بهرحال آدمیزاد موجود عادت پذیر ومهمتر فراموشکاریه از طرف من ببوسشون

بیتا

سلام چرا خبری ازت نیست دلمون برای نوشته هایت حسابی تنگ شده