امروز قبل از اینکه جواد و نیما را برسونم اول رفتیم تا نان بخریم چون جواد برای ناهار نون نداشت.تا خواست از ماشین پیاده بشه نیما هم گفت من میام که جواد خواست بهونه بیاره( چون خداییش توی car seat گذاشتن و برداشتن سخته )که آقا زیر بار نرفت و جواد هم در حالی که داشت نیما را از توی car seat در میاورد گفت بر پدرت....که نیما خنده باحالی کرد طوری که جواد هم خنده اش گرفت و و در حالی که داشتند میرفتند هنوز نیما زیر چشمی نگاهش میکرد و میخندید

خداییش خیلی منم خندیدم چون خیلی راحت جواد را از عصبانیت به خنده انداخت

=====================

هنوز دارم کارهای پذیرشم را انجام میدم ولی چند روز پیش که اداره زنگ زدم کلی حالم گرفته شد چون اینجور که پیداست دیگه  ماموریت و مرخصی آموزشی برای تحصیل در خارج از کشور نمیدهند 

خدایی خیلی درده

از مالزی بعد از اینکه درسشون تموم میشه بهشون پول میدهند تا یکسالی در یک کشور انگلیسی زبان زندگی کنند و زبانشون قوی بشه و برای یک کشور توریستی مثل مالزی کلی منفعت داشته باشه در عوض یک کشور پر از سرمایه و تمدن قوی باید اینجوری جلو بریم.....واقعا متاسفم

====================

هفته دیگه برنامه Production سالانه نگار هست

خیلی خوشحالم که امسال قبل از رفتن نگار . این فرصت را داره که توی این برنامه هم شرکت کنه

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
مهری

خوب به سلامتی .. امیدوارم که همه کارهات درست بشه و هر جور که به صلاحته همون پیش بیاد ........... نیما هم شیطونی شده برای خودش ها

رزیتا

به سلامتی آذر جان ، یعنی موندگار شدی دیگه ؟ امیدوارم بهترینها برات پیش بیاد راستی قربون اون نیمای کوچک برم من با شیطونیهاش ............