DIck & Ann

بالاخره جور شد و Dick & Ann برای شام به خونه ما اومدند.کلی وسایل برای بچه ها خریده بودند طوریکه من ناراحت شدم و وقتی گفتم چرا اینهمه و هر کدومتون جداگونه خریدید، Dick به من گفت که بچه ها پدربزرگ و مادربزرگشان اینجا نیستند و ما هم انها را خیلی دوست داریم پس بگذار مثل پدربزرگ و مادربزرگشان براشون عمل کنیم

دیگه نمی دونستم چی بگم حتی تشکر کردن هم جواب نمیداد و فقط سعی کردیم از بودن در کنارشون لذت ببریم

شب هم نگار براشون با گیتار خودش 2 تا آهنگ زد و خوند و اونها هم کلی حال کردند (مامان آذرش همینطور)

==========

2 روز پیش هم بعد از شام بچه ها را برای پیاده روی و دوچرخه سوار بردیم بیرون که

DIck & Ann هم به ما ملحق شدند از دور دیدم که Dick یک چیزی به 3 چرخه نیما بسته و اونو دور زمین بازی میکشونه و آقا پسری هم غرق حال کردن شده .از Ann  پرسیدم این چیه که باهاش داره نیما را میکشه که همون موقع به ما رسیدند و Dick گفت نیما دیگه نمی تونم شلوارم دار میافته و دو دستی شلوارشو بالا کشید

کلی خندیدیم ولی بیشتر از همه از وجود پر از محبت بی حد و زلالشون لذت بردم

خدایا منم بتونم مثل اونها ، دل دیگران را بدست بیارم و اینجوری شادی را بی هزینه به اطرافیانم ببخشم  میدونم خیلی سخته ولی باورتون نمیشه که چقدر این 2 نفر را دوست دارم وچقدر برام عزیز هست   

/ 1 نظر / 24 بازدید
مهری

خدا رو شکر که دوستان خوبی دور و برتون هستند که جای خالی عزیزانتان رو تا حدی پر میکنند ....وجودشون امیدبخشه