سلام23.gif

ديروز ساعت ۱۱:۱۵حميرا (مامان ۲ قلوها)زنگ زد و گفت بيا بريم بيرون خريد منهم يه عالمه کار داشتم خلاصه بعد از يه عالمه چک و چونه زدن قرار شد منو ساعت ۱۲ برسونه اداره ولی......................04.gifهمه مغازه ها را متر کرديم و در ضمن من ساعت ۱:۳۰ رسيدم توی اتاقم (اداره)ولی خداييش حال داد مخصوصا اون قسمتی که حميرا برای اينکه منو بيشتر بيرون نگه داره منو مهمون کرد خودش بستنی و من شير نسکافه09.gif

خدايی حال ميده توی هوايی سرد و تميز در حاليکه داری بستنی ليس ميزنی يا    شير نسکافه هش ميکشی و ميخوری داخل مغازه ها را نگاه کنی و هرچی دلت ميخواد بخری(البته اگه مثل ما پولت از پارو بالا بره18.gif)

ديشب بعد از شام با جواد و نگار رفتيم خريد ميوه

من نگار را بردم مغازه آقا مومنی تا براش پوشک بخرم ولی نداشت از در که اومديم بيرون ديدم هيچ حرکتی نمی کنه و قصد راه رفتن نداره 33.gif

گفتم چيه مامانی 06.gif    در حالی که کف دستاشو نشون ميداد با ناراحتی گفت پو (پول) 02.gif

گفتم پول باسه چی ميخوای که بازم حرفشو تکرار کرد 20.gifگفتم چی ميخوای مامانی برات بخره داخل مفازه را نگاه کرد31.gif بغلش کردم و رفتم داخل و براش ۳ تا بستنی زمستونی خريدم تا رضايت داد 13.gif 

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
سبحان

همه چی رو تو وبلاگ گفتم.با پیامتون مثل این که همراهیم!

بابای نگار

چند وقتی ميشه که هر وقت نگار می خواد لباس بپوشه تو جيبش پول ميذارم البته نگار هرچی سکه بهش می ديم تند می بره ميذاره تو قلکش ولی اسکناس ها رو ميذاره تو جيبش که داشته باشه. ديروز هم واسه اينکه کاپشنش رو مامانش شسته بود توش پول نبود و دخترم وقتی رفت بيرون فهميد که پول تو جيبش نيست!!! ولی وقتی برگشت من بازهم پولاش رو گذاشتم تو جيبش تا خيالش راحت بشه

خودمن

سلاممممممم........چطوری؟......نمردم و دیدم شما اومدی اونطرفا........بیا باز.......خوشحال میشم......اپیدم........

فروغ

نگفت پول زور ميخوام؟........چقد هوس نسکافه داغ کردم!