این روزها

نمی دونم چرا بازم دلم مسافرت میخواد خیلی زیاد ...اداره تازگیها خیلی بی مصرف شده همه تو حالت خمودگی به سر میبرند با اینکه کار خیلی زیاده ولی ووووووووووووولک اوضاع نا بسامانیه

بگذریم

قرار شده یه روز سر کلاس زبان نگار برم و از دور کنترلش کنم که  گیرش از اینکه روزهایی که کلاس زبان داره و دوست نداره بره مهد از کلاس زبانه یا از اینه که دوست نداره من از درسهای زبان مهد ازش بپرسم .........ولی جالبه که کن باهاش زبان کار میکنم خیلی علاقه منده و دوست داره دایم ازش بپرسم ولی نمی دونم چرا درسهای کلاس زبان مهد را حتی دوست نداره راجع بهش حرف بزنم

امروز هم که روز اسباب بازی بود یه سگ برداشته بود که دو برابر هیکلش بود جرات هم داری بگو نبر مگه زیر بار میره تازه با زیرکی کامل هم میگه میخام ببرم خاله ها رو بترسونم اونها هم که بیچاره ها اماده بودند و  کلی ترسیدند

======++++++=====

دیشب بهش میگم نگار میخا ی فردا با این پیراهنت گردنبند مرواریدت را هم ببندی شیک میشه ها میگه نه مامان اذی اخه بچه ها ازم میگیرن میگم نه مامانی رفتی بالا به خاله بگو بذاره تو کیفت برگشتنه دوباره گردنت کن میگه نه اخه این ملیکا حمله میکنه میگه اینو از کجا خریدی منم میخام اخه مامانی من هرچی برام میخری میگه منم میخام از کجا خریدی تازشم دیروز به من گفت من باهات قهرم و باهات حرف نمی زنم و منو هل میده منهم به خاله بهاره گفتم ولی مامانی تازه به من میگه دمپاییت چقدر کوچیکه و منومسخره میکنه

خلاصه به این نتیجه رسیدم که بچه ها چقدر اخلاقهای پدر و مادر هاشون خوب روی  بچه های  دیگه منعکس میکنند و بیچاره نگار از حالا همه این اختلافها رو باید درک کنه

/ 1 نظر / 36 بازدید
بابای نگار

[گل]