دینا دختر یکی از دوستامون بنا به دلایلی از روز شنبه شب مهمون خونه ماست و من سه فرزنده شدم

و دیشب هم یکی دیگه از دوستان زنگ زد و گفت که کاری پیش اومده که احتیاج دارند دخترشون یک روز پیش من باشه و داشت از من میپرسید که کاری ندارم و میتونم دخترم را بیارم پیشت ، که من اصلا نمی تونستم به حرفاش گوش بدم چون 3 تا بچه نگهداریش خیلی سخته چه برسه با 4 تا ...تازه من چون حالم زیاد خوب نبود قرار گذاشته بودیم که فردا برای ناهار ببرمشون Mc Donald یا K.F.C  ولی خب بهش گفتم باشه و نگفتم که الان و در حال حاضر 3 تا هستند...... ولی روزی بود

برای ناهار جایی نرفتیم ولی روزی بود و تازه فهمیدم مادرهای 3 یا 4 تا بچه ای چه جوری زندگی میکنند و تجربه قشنگی بود

مخصوصا که شب ، هر سه تاییشون کلی برام رقصیدند ار همه نوع و از همه رنگ

دینا ...خاله ایی ...یادت باشه هر شب به من قول دادی توی chrischurch ، شهر جدیدی که داری میری ، برقصی تا زلزله دیگه اونجا نیاد و اون 1 سالی که اونجا قراره باشید را ،سلامت به سر کنید

/ 1 نظر / 19 بازدید
مهری

آخی چه جالب ... راست میگی خیلی سخته ولی بچه ها کلی حال میکنند ... تو این غربت بازار گاهی پیش اومده که دوستی ازم خواسته که بچه اش رو 2-3 ساعت نگه دارم که با بچه های خودم شدن 3 تا .... بچه ها کلی بهشون اونروز خوش گذشته و شاد بودند ولی خونه به خونه زلزله زده بیشتر شبیه میشد ولی خوب تجربه جالبیه