کادويی روز پدر 07.gif

بالاخره به اين نتيجه رسيدم که يک کيف پول بخرم 01.gifتازه خودم هم بهش ندادم 11.gifچون ماموريت بود و وقتی نصفه شب برگشت ما خواب بوديم24.gif و خودش کادويی را از روی ميز برداشته بود و...........05.gif

جمعه صبح هم به اتفاق نگار و باباش رفتيم که کادويی بابا بزرگها را بگيريم

۱-شلوار کتان و ۱- پيراهن مردانه

بعدالظهر هم رفتيم خونه بابا01.gif به نگار گفتم خودت بايد کادويی علی جون را بدی بابا هم توی حياط بود تا بياد داخل و مراسم انجام بشه بچه ام کلی کيسه سنگين لباس اذيتش کرد15.gif جالب اينجا بود که زير بار کمک هم نمی رفت11.gif بابا کلی حال کرد فقط بخاطر اينکه نگار کادويی را بهش داده بود 08.gifعزيز دلم دستش درد گرفته بود چون بعد از دادن کادويی دستاشو بهم می ماليد قربونش برم10.gif

راستی بابا از شلوارش خيلی خوشش اومده بود 05.gifو خنده دار بود مامان ميخواست شلوارش را اندازه بزنه نگار جيغ ميزد که هيچکس به بابا نزديک نشه31.gif

حتی به شيوا (آبجی کوچيکه) هم ميگفت نگاه هم به بابا و من نکن04.gif 

/ 0 نظر / 5 بازدید