سلام

ديروز وحشتناک بود از ۹تا ۱۲ کلاس زبان و از ۱ تا ۳ کلاس......11.gif

سرسام گرفته بودم30.gif

پريروز با منيژه رفته بوديم فروشگاه منيژ ميخواست متکا بخره خلاصه متکا را از اون بالا برداشتيم خواست بذاره سرجاش گفت من دستم بنده تو يه کم حول بده که16.gif .....يه صدای گروپ به همراه جيغ  اومد اقاهه گفته خانم هر چی شامپوی خراب بود را از اون ور ريخت رو سر ملت18.gif من يه کم فکر کردم و با لبخند گفتم مانبوديم که برای تاييد حرفم منيژ را نگاه کردم 28.gif که آقاهه غش کرد از خنده خودم هم کلی حال کردم خيلی با حال بود همش منتظر بودم يه عده با سر و کله پر از شامپو بيان اينور و............16.gif

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
alireza

سلام/دوست دارم لحظات ناب رمان سينما آخرين اثر ارزشمند نويسنده شمالی رو با شما تقسيم كنم: لويي‌ گفت‌:«خله‌! وقتي‌ با يه‌ دختر تنها شدي‌، باهاش‌ حرف‌ بزن‌، نفسش‌ به‌ شماره‌مي‌افته‌. اين‌ يعني‌ خيال‌ مي‌كنه‌ مي‌خواي‌ ببوسيش‌. از دستت‌ فرارمي‌كنه‌، اما بعد از خودش‌ مي‌پرسه‌: «به‌ كجا چنين‌ شتابان‌؟» و نصف‌راه‌ برمي‌گرده‌. آهو رو ديدي‌ خيلي‌ كه‌ دوييد، يه‌ دفعه‌ مي‌مونه‌ و به‌پشت‌ سرش‌ نگاه‌ مي‌كنه‌؟» گفتم‌: «اما اون‌ سرخ‌ شد!»

بابای نگار

سلام. بالاخره یه روز یا دیگه شما رو تو فروشگاه راه نمیدن و یا اگه اونجا بودید بیرونتون میکنن!!!!