گذر زمان

یادمه که همیشه بهترین چیزها را برای نگار میخریدم و میتونم قسم بخورم که هیچکس به اندازه نگار اسباب بازی نداشت و نداره (چون همه را نگه داشتم)

حتی اسکوتر و دوچرخه را بهترین مارک را براش خریدم ..البته اینی که میگم برای فخر فروشی نیست ولی یادمه که بر فرض اگه تینا اسکوتر یا دوچرخه را وقتی میومد خونه باباعلی از نگار طلب میکرد ما بساط داشتیم و کم پیش میومد که اینکار مسالمت آمیز صورت بگیره

ولی اینجا که اومدیم من هنوز دوچرخه یا اسکوتر براش نخریدم چون قوانین خاصی دارن وترجیح هم میدم که یه مقدار زمان بگذره

چند روز پیشها من سارا را از مدرسه با نگار باید میاوردم خونه خودمون....این هفته هفته ای هست که برای بچه ها جایزه گذاشتن اگه پیاده یا با دوچرخه و اسکوتر بیان مدرسه

بگذریم که سارا اسکوتر داشت

و وقتی اومدیم خونه نگار با سارا داشت به نرمی صحبت میکرد تا بتونه اسکوتر را ازش بگیره و یه مقدار بازی کنه

اول ناراحت شدم که چرا هنوز براش نگرفتم

بعد یاد تینا افتادم

و در نهایت پیش خودم گفتم شاید این سختیهای کوچیک باعث بشه قدر همه اون چیزهایی که داشته و الان نمی تونه ازشون استفاده کنه را بیشتر بدونه

و همینطور قدر کسانی که همیشه خیلی با نرمی باهاش حرف میزدند تا مبادا آب توی دلش تکون بخوره

البته امیدوارم آب توی دل هیچ بچه ای تکون نخوره

مامان آذی از اون روز خیلی فکرش مشغول خیلی چیزهایی شده که حالا .. 

/ 1 نظر / 38 بازدید
شیوا

سلام آبجی بزرگه. خوبی؟ راستش وقتی داشتم مطلبت را میخوندم اول کلی ناراحت شدم که چرا نگار خاله نتونسته وسایلش را ببره ولی بعدش دیدم که همه اینا باعث استقلال نگا رمیشه و باعث میشه که قدر داشته هاش را بیشتر بدونه و ...... راستی وقتی با نگار تازگیها صحبت میکنم لذت میبرم خیلی بزرگ شده اصلا قابل مقایسه با قبل نیست . شاید علتش همه این چیزایی باشه که داره براش پیش میاد .پس غصه نخور. این نیز بگذرد