ديشب مجتبی اينا اومدند خونه مامان اينا امروز نمی خواستم بيام چون بابا و مامان از پس نگار و تينا همزمان بر نميان مخصوصا که سميه هم مريضه ولی خب چاره ای نداشتم به هر حال مجبورم ظهر برم خونه ۲ هفته ای هست که به خاطر اين جريانات از کار و زندگی افتادم

ديشب بر عکس هر شب که يه سمت خونه را گل کاری ميکرد ۲ بار سر موقع گفت و خلاصه حالی داد به باباش گفته ماشين گندلی براش جايزه بخره خلاصه اينکه کارمون در اومده

ديشب با تينا تلفنی صحبت ميکرد ميگفت چی انا ..........اينجا...........باشه.....باشه......

خلاصه اينکه چه قراری گذاشتند ال.....واعلم

/ 0 نظر / 36 بازدید