سلام

ديشب موقع خواب برای نگار داشتم قصه ميخوندم که کوه کتاباشو نشون داد و گفت آينا02.gif

يکی را برداشتم گفت که آينا خلاصه ۲ - ۳ بار اينکار را کردم نتيجه نداد به خاطر همين بهش گفتم اونی که ميخوای بردار تا برات بخونم هيچی نگفت و من مشغول خوندن قصه خودم شدم که يه دفعه زد زير گريه ............17.gifبغض داشت خفه اش ميکرد بردمش تو بالکن ستاره ها رو نشونش دادم وگفتم اين از همون ستاره های توست که مامانی روی در کمدت زده- بعد من و جواد برديمش بالا پشت بام -اسفند دود کردیم-توپ بازی کردم تا حواسش پرت بشه و اينقدر گريه نکنه...............................بالاخره با گريه خوابيد ۱24.gif ساعت بعد با گريه بلند شد17.gif ..............ساعت ۲ونيم هم بيدار شده بود و منو نگاه ميکرد و لبخند ميزد 08.gifتا حدودای ساعت ۴ بيدار بود که خوابيد من واقعا آويزون بودم که سوار سرويس شدم و 24.gif.................توی عمق خواب شنيدم که يکی داد ميزد بزن کنار و صدای شکستن شيشه و در هم رفتگی آهن را شنيدم 30.gifو از خواب پريدم ديدم که بله راننده قشنگمون تصادف کرده حالا پياده شو و سوار اون يکی سرويس شو که کاملا از خواب پريدم آخه قشنگ نمی شد يه روز ديگه تصادف کنی و خواب آذی خاله را بهم نزنی 28.gif

/ 2 نظر / 5 بازدید
بابای نگار

نمی دونم چی بنويسم ....

Milad

سلام .... ببخشید انقدر دیر سر میزنم... اخه واقعا درگیر درس و مدرسه ام ... چند تا پست اخرتو خوندم... بقیشم میخونم...خدایش هم قلم توانایی داری هم زندگی پر هیجانی... از کامنتتم ممنون...بارانی باشی ...بای تا های