وجدان درد مامان آذر

دیروز بچه ها خونه بابا اینا بودند

صبح که نگار با مامان رفت استخر ، که هم نگار تمرین کرده باشه و هم مامان مجبور بشه به خاطر نوه اش بره استخر تا هم وزن کم کنه و هم درد پاش کمتر بشه و بتونه برای عمل آماده بشه

چند باری که زنگ زدم اونجا احساس کردم که بابا حالش خوب نیست حتی بهش گفتم بیام که ببرمت دکتر ...که زد زیرش و گفت چیه شماها همش میخواین منو مریض کنیدگریه

بعد از ظهر هم که رفتم بچه ها را بگیرم احساس کردم رنگ و روش کمی تیره هست ولی ترسیدم حرف بزنم عصبانی بشه و داد و بیداد راه بندازه ..

شیوا دیشب زنگ زد که بابا حالش خوب نیست ولی دکتر نمی آد که به شیوا گفتم اول فشارش را بگیر ببین اوضاع چطوره که ......21 بود

خلاصه با این تهدید که به آذر میگم بیاد و اونوقت ببینم میتونی نه بگی یا نه ، با شیوا راه افتاده بود....حال کردید چقدر حکمم حکمهابروقهقهه

خلاصه بعد از آمپول فشار و نوار قلب و آزمایش و بیمارستان اومد خونه

ولی من دیشب وقتی نگار گفت فردا هم میتونیم بریم خونه بابا علی

عصبانی شدم و گفتم خسته شدم دیگه باید به هر حال یاد بگیرید خونه با هم بمونید .خب اون بابای منم سنی ازش گذشته به خاطر نیما باید از صبح توی حیاط و ...باشه و ظهرها هم که 1 ساعت حداقل نمی خوابید که اونم استراحت کنه و و و

نگار ناراحت شده بود طوری که دیشب خوابش نمی برد و همش حال بابا را از من میپرسید و صبح زود هم از خواب بیدار شد و بعد از اینکه خیالش راحت شد خوابیدابرو

خلاصه خودم ناراحتم و با خودم گفتم که اگه خدای ناکرده اتفاقی برای بابا میافتاد نگار یک عمر خودش را سرزنش میکرد و مسببش من بودم

خدا را شکر به خیر گذشت ولی قول دادم حواسمو جمع کنم تا این اتفاق دیگه برام نیافته

/ 2 نظر / 10 بازدید
رز

سلام آذر جان امیدوارم الان حال بابا بهتر شده باشه ، مامان چطورن ؟ چه عملی دارن ؟ امیدوارم که خیلی سخت نباشه و همه چی خوب باشه :* دلم برات تنگ شده دوست جونم ، بچه های نازنینت رو ببوس :*

مهری

انشالله که همه چی روبراه میشه و پدر و مادرت همیشه سالم و سرحال میشند....بچه ها هم خیلی حساس هستند.باید مواظب حرف زدن هامون باشیم