خب یک موقعهایی واقعا کلی حرف توی مخم اینو انور میره ولی نوشتنم نمیاد..البته بگم خیلی هم مشغولم

الغرض

نیما از مهد رفتن کلی داره حال میکنه ولی به یکی از teacher ها وابسته شده و تا پا توی kindey میذاریم اول سراغ Fiona را میگیره ..نمیدونم چون از اون 2 تای دیگه بزرگتر و درشت تر هست و صدای بلندی داره ازش خوشش میاد و فکر میکنه اون قویتره و به خاطر همین همش سراغشو میگیره یا نه ..و روزهایی که اون نیست سخت از من جدا میشه و حتی fiona هم به من گفته که سعی میکنم فاصله ام را بیشتر کنم ولی از من از یک حد فاصلی بیشتر دور نمیشه

خلاصه ما هم داستان داریم..اینم پسرمون توی kindey

اوریگامی ما هم بعد از 7 هفته تموم شد و هفته پیش sharing time بود و همه بچه ها با همه کسانیکه این چند وقت بهشون آموزش داده بودند یک جا جمع شدند و کارهاشونو بهم نشون دادند بچه های گروه من پسرها کراوات زده ..دخترها پاپیون زده باماهیها ،قایقها،chater box ،پنگوینهای درست کرده رفتند اون جلو و نگار به عنوان نماینده صحبت کرد که کلی حال داد به مامانش.....و در اخر سر هم از هر گروهی یک نماینده یک کارت تبریکی که همشون با هم درست کرده و امضا کرده بودند با یک شکلات بهمون کادویی دادند ..اینهم پرونده اوریگامی که بسته شده

 

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
مهری

بارک الله آذرجون ... حسابی مشغول بودی این چند وقته ... نیما رو هم نذار به کسی وابسته بشه که بعدها برات مکافات میشه

شیوا

بچه ی حلال زاده به دایی اش میره. نیما مثل مجید عاشق خانم های توپولو درشته[قهقهه][قهقهه] خدا به دادت برسه آذر...

بچه ام خوش سلیقه اس چیز اساسی میپسنده این وابستگیها طبیعی ومقتضی سنش هست تو که بچه دومت هست بهتر از من واردی که.....