امروز موقع ناهار دیگه دینا با ما نبود از صبح نگار و نیما یه جورایی گیج بودند و نیما از این ناراحت بود که چرا دینا لباسهاشو برده

خب یک هفته بود که مهمون خونه ما بود و کلی خاطره از خودش به جا گذاشت

بعد از 8 سالی که من تلاش کردم که نگار علاقه ای به رقص نشون بده بالاخره به خاطر وجود دینا میسر شد و امشب که نبود حدودا 1 ساعتی نگار با آهنگهایی که خودش دوست داره مشغول رقص بود حتی نیما هم به این جریان کشیده شده و من خیلی برام جالب بود

یک چیز جالب امروز برای ناهار وقتی میخواستم غذای بچه ها را بکشم بی اختیار بشقاب دینا را هم برداشته بودم که یادم اومد........

/ 3 نظر / 6 بازدید
مهری

جای مهمونت خالی نباشه .... تو هم حسابی بهش عادت کردی

بچه ها در کنار هم خیلی چیزا یاد میگیرن مثل ما بزرگترا که از همدیگه یاد میگیریم

رزیتا

سلام آذر عزیزم ؛ خوشحالم که آدرس وبلاگت رو به من دادی ، یادمه اون موقع ها خیلی ازش میگفتی و من آدرست رو نداشتم ، خیلی خوشحالم کردی ، منم برات آدرس وبلاگ آشپزیم رو می فرستم ؛ دوست داشتی تو هم سر بزن :)