نمی دونم چرا اینقدر سنگین شدم اینجا بیام و بنویسم

شاید بخندید ولی حتی مرور میکنم که چه چیزی را با چه ادبیاتی بنویسم ولی نوشتنم نمیاد

یک سال تحصیلی گذشت 

هم مامان بودن...کارمند بودن و راننده آژانس بودن و تازه خیلی چیزهای دیگه

یک سال کاری سخت هم گذروندم و هنوز هم داره سخت میگذره ..دوستش دارم ولی نه با مخلفات..نه با حسادت......نه با غرض ورزی...ولی هست و کاریش نمی تونم بکنم

امروز مدرسه نیما به عنوان جشن آخر سال توی کردان...یه باغ کرایه کرده بود با ناهار ومنهم اسم خودم و نیما و نگار را نوشتم....دیروز یک کار فوری داشتم و مجبور شدم تا ساعت 6 اداره باشم و امروز را با کلی دغدغه رفتم فقط به خاط عزیزهای دلم

خیلی خوش گذشت...مامان یکی از دوستهای نیما برا همه بستنی خرید ولی 2 تا اضافه موند که نیما و علیرضا قرار شد به اون آقاهه پس بدهند هنوز نرفته نیما با دو برگشت و گفت که اون امیر علی کوچیکه نه ..اون امیر علی بزرگه گفت برید گم شید که منهم گم شدم اومدم اینجانیشخند 

تازشم بچه ها داشتند بازی میکردند که صدای جیغ بنفش نگار خانم از اون نوعی که دیوار صوتی را میشکونه نه ها از اون نوعی که میترکونه اومد  و وسطاش هم میگفت مار...مار...اونجاست زیر پات ...همه بالا پایین میپریدند که هیچی تازشم 100 و خورده ای آدم رو دور خودش جمع کرده بود یک آبروریزی شده که نگو  و نگوخمیازه

من یه غلطی کردم 

نیما جمعه جشن الفبا داره و من با کما حواس پرتی لباس فرم مدرسه اش را به غیر از جلیقه اش دیشب دور انداختم...حالا به بابش و نیما چی بگم را نمیدونم

ابله

/ 1 نظر / 10 بازدید
مهری

چه عجب آذر خانوم ... بچه ها تعطیل شدن و کار مامان چند برابر