دیشب نیما ،عزیز و بابا علی و خاله شیوا را شام دعوت کرده بریم بیرون شام بخوریم

البته برای بابا و مامان عالی بود

این اولین دفعه بود که بعد از بیمارستان بیرون غذا میخوردند(رفتیم تشریفاتقلب)

خیلی حال داد

خیلی

موقع پول حساب کردن جواد کمک بابا کرد و رفت بیرون و من نفر آخر بودم

آقاهه با خنده من نگاه کرد(مردا همه رفتند و این ضعیفه مونده)

گفت: خانم شما هم مهمان ما باشید

گفتم: من خودم مهمون پسرم بودم البته به پول من

گفت: مدرسه قراره بره

گفتم: آره

گفت : ان شا الله برا دکتر شدنش اینجا مهمونی بگیرید

گفتم : ان شاالله خوش بخت بشه

اون یکی گفت: آره وا الله الان با پول میتونی دکتر بشی ولی خوشبختی...عرضه میخوادقلب

 

 

 

 

 

امروز روز اول مدرسه برای نیما بود

کلی خوشحال از خواب بلند شد و لباس پوشید و از زیر قران ردش کردم . رفتیم مدرسه

بعد از صف بندی کلاسهای پیش و اول ، مراسم جشن شروع شد

عمو مازیار آهنگ میزد و اینها بالا پایین میپریدند

که پیشنهاد مسابقه داده شد برای بچه هایی که مامان یا باباشون خوب دست میزدکه نیما انتخاب شد

خیلی خوب بود و کلی با اعتماد به نفس بالا توی مسابقه شرکت کرد

توی قسمت آخرش ازشون پرسید که چه آرزویی برای بقیه دارید یا دلتون میخواد به بقیه چی بگید

در گوش هر کسی چیزی گفته شد

همه سلامت باشند

بابام پولدار بشه

من شماها را خیلی دوست دارم

که نوبت به نیما رسید و گفت هیچی نمونده که من بگم

عمو مازیار گفت : خب تو هم چیزی بگو

گفت : آخه همه چیز قبلی گفتند چیزی نموده من بگم

ولی وقتی اومد پایین اوضاع به هم ریخت

اینقدر گریه کرد که با من فقط حاضر شد وارد کلاس بشه

خدا کنه فردا به خیر بگذره

/ 2 نظر / 10 بازدید
مهری

عزیزم ...به سلامتی نیما هم مدرسه رو شد .... انشالله دانشگاه رفتنش.

الهام

ای دل ز ولایت علی شادی کن / احساس غرور و فخر و آزادی کن با دسته گلی پر از درود و صلوات / از روز غدیر و شادی اش یادی کن عیدتان پیشاپیش مبارک التماس دعا