دیروز بعد ار اینکه ناهار نیما و نگار را دادم همزمان که داشتم ناهار میخوردم به آهنگهای موبایلم هم گوش میدادم که به آهنگی رسید که تا به حال نشنیده بودم و راجع به هوای ابری ....بارانی ...و اینکه آدمها میرن زیر چترهاشون تا احساس بارون را نفهمند.....که یکدفعه رفتم به دوران لیسانس ............دانشگاه علامه طباطبایی

یادم اومد برای تولدمون حتما کیک یا شیرینی میخریدیم و پولامون را روی هم میذاشتیم و یک کادویی هم میخریدیم و یادم اومد یکسال من بچه ها را برای تولدم بردم نون فانتزی توی قایم مقام و از اون پیراشکیهای خوشمزه براشون خریدم ......حتی یادمه وقتی داشتیم میخوردیم و اون خیابون را پایین میومدیم برف میومد و یه آقای پیرمردی مقنعه های ما را باانگشتش در حالی که به احساس قشنگ ما لبخند میزد نشون داد که پر از دونه های برف و پودر نارگیل شده بود

که یکدفعه نگار که طاقت نداره ببینه یه لحظه من برای خودم هستم شروع به حرف زدن کرد که بهش گفتم مامان یه چند لحظه بذار من به حال خودم باشم میخوام  فکر کنم و ناهارم را بخورم .........که خانم ناراحت شد و گفت 

میبینم داری برای خودت چه جوری حال میکنی ...خیلی نامردی که بدون من و نیما اینجوری حال میکنی

یعنی حق ندارممتفکر

 

/ 1 نظر / 55 بازدید
مهری

آی گفتی آذرجون ... منم همه رو یادمه ... حتی یکی از بچه ها که تولدش 12بهمن بود یادمه که شیرینی میکادو گرفت و آورد تو کلاس و در جواب پسرها که مناسبتشو پرسیدن ، با خنده گفت : به مناسبت ورود امام شیرینی گرفتم !!!!