یادش به ....

اینجا یه شهر دانشجویی هست

وقتی بعد از ظهر ها بیرون میری ...میبینی که دخترها و پسرها بی غل و غش کنار رودخونه یا توی جیاط خونه ها یا حتی روی شیروانی خونه ها نشستن دارن صحبت میکنن و ..میخورننیشخند

میدونید چقدر ناراحت میشم وقتی این صحنه ها را میبینم .یادم میاد وقتی برای لیسانس دانشکاه علامه طباطبایی قبول شدم وقتی با دخترهای کلاس توی حیاط مینشستیم تا حرف بزنیم ار انجمن دانشجویی میومدند و میگفتند که توی حیاط نشینید چون جلب توجه میکنید یا اینکه وقتی توی کلاس بودیم اون خانم...اومد و گفت یادتون باشه پاتون را روی صندلی جلویی نذارین چون حتی جلوی استادتون میایم و از کلاس میاندازیمتون بیرون و خیلی چیزهای دیکه.......میدونید چقدر دلم میگیره که بهترین لحظه های زندگیمون در قشنگ ترین زمان زندگی ..چقدر به قشنگی گذشت ......صد افسوس ...بعدا من چه چیزی را برای توضیح دادن به بچه هام دارم ........چه چیزی

/ 1 نظر / 45 بازدید
شیوا

سلام آبجی. خوبی؟؟ حقیقت گفتی و کردی کبابم. اتفاقا دیشب با مامان حرف می زدیم. میگفت به جای خارج از کشور برید جاهای قشنگ ایران را ببینید. به مامان گفتم اینجا باید خیلی فکول کرواتی بری و آثار باستانی را ببینی و بگی به به چه قشنگ!!! نه میشه شیطونی کرد نه میشه راحت بود. چون همه مثل خل و چلا بهت نگاه میکنن. من جای تو بودم لذت این دوران را میبردم. دوستت دارم آبجی