یادآوری عزیزان

امروز صبح نیما رضایت نداد که بریم play center و چون هوا هم بارانی بود من دیگه مجبور به رفتنش نکردم

یادم اومد که دیشب جواد بهم گفت دکور بالای سر تخت نگار پر از کتابه اگه وقت داشتی جا به جایشان کن که خطرناکه ..که کارم شروع شد.لابه لای کتابهای پاکت نامه آشنایی دیدم که از طرف بابا برای نگار بود و سال اولی که اومده بودیم براش نوشته بود و نقاشی کرده بود و از دلتنگیهایش برای نگار نوشته بود حتی از اینکه امسال نبودی درختها هیچکدوم میوه ندادند و فقط درخت آلبالو چند تایی آلبالو داد که تینا و دایی مجتبی با هم خوردند و...که هنوزم که هنوز گریه ام را نمی تونم نگه دارم یاد دیشب افتادم که نیما قبل از خواب گفت مامان آذی دلم برای باباعلی تنگ شده و من بهش گفتم مامان چند دقیقه پیش باهاش حرف زدی و اون گفت میخواهم برم پیشش باهاش ماشین بازی کنم و یکدفعه از جاش پرید و گفت همین الان بریم پیش باباعلی.................ای کاش همینجوری بود و همون موقع نگار هم سر رسید در حقیقت به دادم رسید و گفت نیمایی بخواب که فردا میریم

/ 2 نظر / 5 بازدید
مهری

واقعا جاشون برای بچه ها خالیه ... خدا حفظشون کنه و انشالله به زودی ببینیدشون

لیلا

بابا اشکمون رودراوردی خدا سایه شون رو رو سرتون حفظ کنه باورت نمیشه ولی دیشب خوابتونو دیدم خواب آقا جواد که بزنم به تخته تپل شده بود [خجالت] بعد من بهتون گفتم چه خوب شد اومدین پارسال همین موقع بود اومده بودین و خلاصه تو خوابم دیدمت دوست گلم وحسابی دلتنگیام از بین رفت ولی بیدار شدم و دیدم شتر بودم[قهقهه]