یادش به خیر

الان شب چهارشنبه سوریه و آذی خاله جایی هست که نمی تونه آتیش بازی کنه

یادش به خیر هر سال از 2 هفته قبل تر شروع میکردم به احتکار مواد محترقهمژه

و از آقای گلچین پایینیه(مغازه نزدیک اداره که پاتوق من و نگار بود)از انواع و اقسام ترقه ها و...میخریدم و طرز کار مدلهای جدیدش را جویا میشدم و توی همچین شبی خونه مامان اینا باقالی پلو یا سبزی پلو میخوردیم و آتیش بازی میکردیم و نگار حالی میکرد و مامانش بیشتر و آخر سر هم مراسم با جارو کتک زدن و بیرون کردن را با کلی خنده انجام میدادیمقهقهه

ولی الان نه آتیشی هست نه ترقه ای و حتی آذی خاله حال پلو درست کردن را هم نداشت و شام کتلت درست کردم و خوردیم جاتون خالی خیلی خوشمزه بود

الان جواد و بچه ها رفتن دنبال عمو عباس که توی این بارون توی دانشگاه گیر افتاده تا بیارنش خونشون و من این فرصت طلایی نوشتن را پیدا کردم 

لطفا یادی از من هم توی مراسمتون بکنید

 

/ 2 نظر / 38 بازدید
شيوا

سلام آبجي. خوبي؟ امسال اينجا چيز خاصي را از دست ندادي. چون مامان اينا تقريبا چهارشنبه سوري را غدقن كرده بودن. نه سبزي پلويي در كار بود و نه آتيش تو حياطي. هركاريشون هم كردم فايده نداشت. بابا ميگفت بدون نگار براي چي آتيش درست كنم؟؟؟؟؟ راستي هيچ كس هم منو با جارو بيرون ننداخت[خنده][خنده] منتظرت ميمونيم تا بياي آبجي بزرگه. اونوقت يك مراسم چهارشنبه سوري باهال ميگيريم.

هنگامه

سلام آذی جووونم . خوبی ؟ بابا با این یادداشت هات دل آدمو کباب می کنی .به خدا اینجا هم خبری نیست حالتو بکن عزیزم . میآیی اینجا اونوقت حسرت می خوریا ؟؟؟ قدر لحظه ها را بدون . به خدا از وقتی یادداشت هاتو می خونم اصلا دلم نمیاد خرید کنم . همش می گم جای آذر خالی . اتفاقا چند روز پیش با بهاره رفتیم کلیون کلی جاتو خالی کردیم به خصوص وقتی از دم شیرین منش رد شدیم[نیشخند] خیلی یادت کردیم .انشالا که سال خیلی خوبی داشته باشی در کنار همسر و کوچولو هات . پیشاپیش تبریک می گم .چشم به هم بزاری تموم می شه و بر می گردی و دوباره با هم می ریم آزادی خشکبار می خریم.[قهقهه]خیلی دوستت دارم می بوسمت عزیزم [قلب][ماچ][خداحافظ]